| احمق تحصيلكرده ... | |
|
یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥
سر بالا يا سر پائين ...
سر بالا ، سر پائين ...
هميشه وقتي كه مي خواست راه بره سرش رو پائين مي انداخت و زمين رو نگاه مي كرد ... مدت ها از آخرين باري كه به آسمون نگاه كرده بود مي گذشت ... آخرين باري كه به آسمون نگاه كرده بود، تازه ياد گرفته بود از 1 تا 13 بشماره. از اونموقع، ديگه هيچوقت سرش رو بالا نياورده بود. هنوز توي تصوير ذهنش مي تونست يه صفحه ي سياه بزرگ رو ببينه كه يه عالمه ميخ روشن اونو به سقف آسمون چسبونده بود. يادش اومد وقتيكه كوچك بود هميشه سرش رو بالا مي گرفت و به آسمون نگاه مي كرد. چه زمانيكه هوا روشن بود، چه زمانيكه هوا خاموش بود. ديوونه ي پرنده هائي بود كه توي آسمون پرواز مي كردند و روي باد سر مي خوردند ... با ابرها براي خودش شكل مي ساخت و ساعت ها بهشون خيره مي شد كه چطور، آروم آروم تغيير قيافه مي دادند. شب كه مي شد، يه توپ روشن گنده رو توي آسمون مي ديد كه هر لحظه پشت يكي از ابرها قايم مي شد ... منتظر مي موند كه از پشت ابرها بيرون بياد و آسمون رو روشن كنه ... اون هم هميشه پشت ابرها نمي موند. زود ميومد بيرون و به آسمون نور مي داد ... با اينكه نورش نمي تونست آسمون رو روشن كنه ولي حداقل مي تونست مثل يه چراغ قوه؛ اين قدرت رو به آدم بده كه دور و برش رو ببينه و كوه رو از دريا تشخيص بده ... به قدري به آسمون نگاه كرده بود كه يادش رفته بود روي زمين راه مي ره ... هر وقت كه با مامانش بيرون مي رفت، اگه يه لحظه دست مامانش رو رول مي كرد ... يا مي افتاد توي چاله يا اينكه كله ش مي خورد به تير چراغ برق و ... از هوش مي رفت ... بعد از مدتي تمام سر و صورتش زخمي شده بود، اما هنوز هم آسمون رو دوست داشت ... يك بار، وقتيكه آسمون تاريك شب با رگه هاي نور اون توپ روشن؛ از تاريكي دراومده بود، نفس عميقي كشيد و با خودش عهد كرد كه هيچوقت آسمون رو ترك نكنه و هميشه به يادش باشه ... توپ سفيد رنگ رفت پشت يه ابر سياه ... مثل هميشه منتظر موند تا از پشت ابر در بياد ولي جز يه تيكه نور ضعيف ازش بيرون نيومد ... توي اون نور ضعيف مي تونست يه پرنده رو ببينه كه تو دل تاريكي شناوره و از بالاي سرش، بهش نزديك مي شه ... سعی مي کرد خوب بهش نگاه كنه تا گم اش نكنه ... پرنده، نزديك و نزديك تر شد ... الان تقريباً بالاي كله ش داره پرواز مي كنه ... اون يه تيكه نوري هم كه توي آسمون بود، ديگه طاقت نياورد و پشت ابرها قايم شد ... همه جا تاريك شد ... ديگه هيچ جائي رو نمي تونست ببينه. گردنش خشك شده بود ... مي دونست كه به آسمون نگاه مي كنه، ولي هيچ چيزي رو نمي ديد. يكدفعه روي صورتش احساس گرما كرد .. نمي تونست بفهمه كه چي روي صورتش رو پوشونده. توپ سفيد از پشت ابرها اومد بيرون و دوباره تاريكي رو روشن كرد ... وقتيكه تونست نور رو توي آسمون ببينه خوشخال شد ... مردمك هاي چشمش بزرگتر شدند تا بهتر ببينند، ولي همه جا تار بود ... دستش رو روي چشمهاش برد و يه ماده ي لزج رو از روي چشمهاش برداشت ... نمي تونست بفهمه اين چيه كه روي چشمهاش رو گرفته و جلوي نگاه كردن اون به آسمون رو هم سد كرده ... از اون توپ سفيد كه آسمون رو روشن كرده بود پرسيد كه اين چيه ؟ بهش گفت " چي چيه ؟" باز ازش پرسيد " تو هميشه توي آسموني مگه نه؟" - آره خوب! من ماه ام. چي هستي ؟ - ماه ...! بعني منو نمي شناسي با اسم نه، ولي قيافت واسه م آشناست. زياد ديدمت - حرف حساب ؟ شايد تو بدوني اين چيه كه جلوي چشمام رو گرفته !؟ ماه در جواب گفت "كثيفي يه پرنده" چي ؟ - كثيفي يه موجود آسموني پس چرا روي چشمهاي من افتاد؟ - اين يه قانونه. هميشه كثيفي به سمت پائين مي ره. مگه موجودات آسموني هم كثيفي دارن ؟ هيچوقت فكر نمي كرد كه آسمون هم بتونه كثيف باشه ... لحظه اي با خودش فكر كرد و به ماه گفت "تو هم به موجود آسموني هستي، درسته ؟ - آره عظمت تو خيلي بيشتر از اون پرنده س، درسته ؟ - آره پس اگه تو هم توي آسموني ... حتماً ... حرفش رو خورد ... براي آخرين بار نگاهي به ماه انداخت و بدون هيچ حرفي؛ سرش رو پائين انداخت ... از اونوقت بود كه ديگه به آسمون نگاه نكرده بود ... مي ترسيد اگه يه بار ديگه به آسمون نگاه كنه، كثيفي تمام آسمون روي چشمهاش بيفته ... از اون به بعد، هميشه به زمين نگاه مي كرد ... روي زمين هيچ نوري نبود ... همه ش كثيفي بود ... كثيفي موجودات آسماني، و موجودات زميني توي هم گره خورده بودند ... ته سيگارها، ليوان هاي يه بار مصرف، قير، كاغذهاي خورد شده، پوست ميوه، و هزاران هزار آشغال ديگه ... مدت هاب ود ك با خودش كلنجار مي رفت كه كله اش رو بالا بگيره يا همون پائين بمونه ... با خودش فكر كرد "آسمون كثيفي هاش رو روي زمين مي ريزه، زمين هم كثيفي هاش رو روي خودش نگه مي داره. پس بايد به كجا نگاه كرد !" از بس به زمين نگاه كرده بود يادش رفته بود كه آسموني هم وجود داره كه مي تونه قشنگ باشه ... يه شب كه توي يه خيابان خلوت راه مي رفت و به زمين نگاه مي كرد، صدايي آشنا به گوشش خورد ... با خودش فكر كرد كه اين صدا رو كجا شنيده ... اون، صداي ماه بود ... ماه گفت "نمي خواي يه بار ديگه به آسمون نگاه كني ؟ آسمون خيلي قشنگه. تازه؛ اين آسمونه كه باعث مي شه زمين مفهوم داشته باشه. حداقل يه بار ديگه به آسمون نگاه كن ... حداقل به ياد اون روزهائيكه همه چيز رو تو آسمون مي ديدي ... يك بار ديگه ، براي خاطر زمين ... ماه از اينكه مي ديد كسي به آسمون نگا نمي كنه خسته شده بود و مي خواست يه همدرد پيدا كنه ... حرف هاي ماه توي مغزش صدا مي كرد و اونو به سمت آسمون مي كشيد ... با خودش فكر كرد "يك بار! هيچ ضرري بهش نمي رسونه. تازه، اگر آسمون زيباتر از هميشه نبود، يا زيباتر از زمين دوباره مي تونه به زمين نگاه كنه ... آره! چه نتيجه گيري خوبي!" تصميم گرفت كه به ياد اون روزها يك بار ديگه به آسمون نگاه كنه ... يك ... دو ... سه ... سريع سرش رو بالا آورد تا به آسمون نگاه كنه، ولي كله اش محكم به يه تير چراغ برق، كه لامپش سوخته بود خورد و اونو پخش زمين كرد ... بعد از چند لحظه؛ پلك هاش رفت روي هم و ...
(17/10/81)
اين داستان ادامه دارد ... شايد يه روزي بقيه ش هم اينجا گذاشتم ... شايد ... پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥
تثليث چهارگانه ...
. تثليث چهارگانه يكي بود، يكي نبود ... غير از خدا هيچكس نبود ... چون كسي نبود خدا بيكار بود ... حتي مگسي هم نبود واسه پروندن ... پس مگس را آفريد ... حالا ديگه مگس ها دست از سرش برنمي داشتند ... براي مبارزه با اونا كه خدا مگس كش را آفريد ... چون كسي نبود كه از مگس كش استفاده كند؛ پس آدم را آفريد ... اول يك آدم ... ولي كافي نبود چون مگس ها زياد مي شدند ... پس همينجور به ساختن ادامه داد ... ساختن مگس كش و آدم ها ... اول يكي بود ... بعد شد دو تا ... بعد سه تا، و همينطور ادامه پيدا كرد تا ........................................ الآن ... الآن در دنيا فقط چهار چيز باقي مونده ... 1 . خدا 2. مگس 3. مگس كش 4. آدم ... حالا خدا گير كرده كه چجوري اين خراب كاري رو جمع كنه ...! . . . پاورقی : شاید شما از اون دسته باشید که می خواهید حقیقتی که در بالا بدان اشاره شد را انکار کنند ... ولی به نفعتونه که الان باورش کنید نه اینکه تا آخر عمرتون در جهالت و انکار به سر ببرید و در لحظه ی مرگ به این شناخت برسید که مگس یا مگس کش هستید ... البته هستند کسانی که در موقع خوندن این حقیقت خودشون رو در دسته ی اول یا چهارم به حساب می آورند ... پیر موعظه گر چنین ندا سر می دهد که رهایشان کنید تا در توهم خویش سرگردان باشند ... . پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥
صدای غمگين باد ...
... صداي غمگين باد ... مي دانم |
چراكه غرور آتشين ات افسار عشق ات را گرفته بود
و چه زيبا بال هايت را ازين عشق، ازين شور، ازين مي، ازين مستي، ازين آتش هستي
دور نگاه مي داشت
و گفتي كه مي خواهي تنها بماني، به خاطر ديگري و نه خويشتن ات
چه گفتار نيكي
آنگاه كه دلت مي لرزيد و توان صبر كردن نداشت
با خويشتن ات مي گفتي كه اي كاش مي شنيد صدايم را
و اما باز هم توان گفتن نداشتي
شكستن هميشه دردناك است
و تو ديگر نمي خواستي بشكني
چه پندار نيكي
دل ات نهيبي برآورد كه برجه ز خواب و كاري كن
بيدار شدي و گفتي با باد، حديث دلتنگي هايت را
و خواستي كه رساند به گوش آنكه مي خواستي اش، نه به دل، كه به نياز دل
چه كردار نيكي
اين است ميراث من ؟؟؟
گفتار نيك ... پندار نيك ... كردار نيك ...
راستي
.
.
.
.
.
.
.
شنيده اي صداي غمگين باد را ؟؟؟
.......
