احمق تحصيلكرده ...
یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥
سر بالا يا سر پائين ...

سر بالا ، سر پائين ...

 

هميشه وقتي كه مي خواست راه بره سرش رو پائين مي انداخت و زمين رو نگاه مي كرد ... مدت ها از آخرين باري كه به آسمون نگاه كرده بود مي گذشت ... آخرين باري كه به آسمون نگاه كرده بود، تازه ياد گرفته بود از 1 تا 13 بشماره. از اونموقع، ديگه هيچوقت سرش رو بالا نياورده بود. هنوز توي تصوير ذهنش مي تونست يه صفحه ي سياه بزرگ رو ببينه كه يه عالمه ميخ روشن اونو به سقف آسمون چسبونده بود. يادش اومد وقتيكه كوچك بود هميشه سرش رو بالا مي گرفت و به آسمون نگاه مي كرد. چه زمانيكه هوا روشن بود، چه زمانيكه هوا خاموش بود. ديوونه ي پرنده هائي بود كه توي آسمون پرواز مي كردند و روي باد سر مي خوردند ...

با ابرها براي خودش شكل مي ساخت و ساعت ها بهشون خيره مي شد كه چطور، آروم آروم تغيير قيافه مي دادند. شب كه مي شد، يه توپ روشن گنده رو توي آسمون مي ديد كه هر لحظه پشت يكي از ابرها قايم مي شد ... منتظر مي موند كه از پشت ابرها بيرون بياد و آسمون رو روشن كنه ... اون هم هميشه پشت ابرها نمي موند. زود ميومد بيرون و به آسمون نور مي داد ... با اينكه نورش نمي تونست آسمون رو روشن كنه ولي حداقل مي تونست مثل يه چراغ قوه؛ اين قدرت رو به آدم بده كه دور و برش رو ببينه و كوه رو از دريا تشخيص بده ...

به قدري به آسمون نگاه كرده بود كه يادش رفته بود روي زمين راه مي ره ...

هر وقت كه با مامانش بيرون مي رفت، اگه يه لحظه دست مامانش رو رول مي كرد ... يا مي افتاد توي چاله يا اينكه كله ش مي خورد به تير چراغ برق و ... از هوش مي رفت ... بعد از مدتي تمام سر و صورتش زخمي شده بود، اما هنوز هم آسمون رو دوست داشت ...

يك بار، وقتيكه آسمون تاريك شب با رگه هاي نور اون توپ روشن؛ از تاريكي دراومده بود، نفس عميقي كشيد و با خودش عهد كرد كه هيچوقت آسمون رو ترك نكنه و هميشه به يادش باشه ...

توپ سفيد رنگ رفت پشت يه ابر سياه ... مثل هميشه منتظر موند تا از پشت ابر در بياد ولي جز يه تيكه نور ضعيف ازش بيرون نيومد ...

توي اون نور ضعيف مي تونست يه پرنده رو ببينه كه تو دل تاريكي شناوره و از بالاي سرش، بهش نزديك مي شه ... سعی مي کرد  خوب بهش نگاه كنه تا گم اش نكنه ... پرنده، نزديك و نزديك تر شد ... الان تقريباً بالاي كله ش داره پرواز مي كنه ... اون يه تيكه نوري هم كه توي آسمون بود، ديگه طاقت نياورد و پشت ابرها قايم شد ... همه جا تاريك شد ... ديگه هيچ جائي رو نمي تونست ببينه. گردنش خشك شده بود ... مي دونست كه به آسمون نگاه مي كنه، ولي هيچ چيزي رو نمي ديد. يكدفعه روي صورتش احساس گرما كرد .. نمي تونست بفهمه كه چي روي  صورتش رو پوشونده.

توپ سفيد از پشت ابرها اومد بيرون و دوباره تاريكي رو روشن كرد ... وقتيكه تونست نور رو توي آسمون ببينه خوشخال شد ... مردمك هاي چشمش بزرگتر شدند تا بهتر ببينند، ولي همه جا تار بود ... دستش رو روي چشمهاش برد و يه ماده ي لزج رو از روي چشمهاش برداشت ... نمي تونست بفهمه اين چيه كه روي چشمهاش رو گرفته و جلوي نگاه كردن اون به آسمون رو هم سد كرده ...

از اون توپ سفيد كه آسمون رو روشن كرده بود پرسيد كه اين چيه ؟

بهش گفت " چي چيه ؟"

باز ازش پرسيد " تو هميشه توي آسموني مگه نه؟"

-        آره خوب! من ماه ام.

چي هستي ؟

-        ماه ...! بعني منو نمي شناسي

با اسم نه، ولي قيافت واسه م آشناست. زياد ديدمت

-        حرف حساب ؟

شايد تو بدوني اين چيه كه جلوي چشمام رو گرفته !؟

ماه در جواب گفت "كثيفي يه پرنده"

چي ؟

-        كثيفي يه موجود آسموني

پس چرا روي چشمهاي من افتاد؟

-        اين يه قانونه. هميشه كثيفي به سمت پائين مي ره.

مگه موجودات آسموني هم كثيفي دارن ؟

هيچوقت فكر نمي كرد كه آسمون هم بتونه كثيف باشه ... لحظه اي با خودش فكر كرد و به ماه گفت "تو هم به موجود آسموني هستي، درسته ؟

-        آره

عظمت تو خيلي بيشتر از اون پرنده س، درسته ؟

-        آره

پس اگه تو هم توي آسموني ... حتماً ...

حرفش رو خورد ... براي آخرين بار نگاهي به ماه انداخت و بدون هيچ حرفي؛ سرش رو پائين انداخت ...

از اونوقت بود كه ديگه به آسمون نگاه نكرده بود ...

مي ترسيد اگه يه بار ديگه به آسمون نگاه كنه، كثيفي تمام آسمون روي چشمهاش بيفته ... از اون به بعد، هميشه به زمين نگاه مي كرد ... روي زمين هيچ نوري نبود ... همه ش كثيفي بود ... كثيفي موجودات آسماني، و موجودات زميني توي هم گره خورده بودند ... ته سيگارها، ليوان هاي يه بار مصرف، قير، كاغذهاي خورد شده، پوست ميوه، و هزاران هزار آشغال ديگه ...

مدت هاب ود ك با خودش كلنجار مي رفت كه كله اش رو بالا بگيره يا همون پائين بمونه ...

با خودش فكر كرد  "آسمون كثيفي هاش رو روي زمين مي ريزه، زمين هم كثيفي هاش رو روي خودش نگه مي داره.  پس بايد به كجا نگاه كرد !"

از بس به زمين نگاه كرده بود يادش رفته بود كه آسموني هم وجود داره كه مي تونه قشنگ باشه ...

يه شب كه توي يه خيابان خلوت راه مي رفت و به زمين نگاه مي كرد، صدايي آشنا به گوشش خورد ... با خودش فكر كرد كه اين صدا رو كجا شنيده ...

اون، صداي ماه بود ... ماه گفت "نمي خواي يه بار ديگه به آسمون نگاه كني ؟ آسمون خيلي قشنگه. تازه؛ اين آسمونه كه باعث مي شه زمين مفهوم داشته باشه. حداقل يه بار ديگه به آسمون نگاه كن ... حداقل به ياد اون روزهائيكه همه چيز رو تو آسمون مي ديدي ... يك بار ديگه ، براي خاطر زمين ...

ماه از اينكه مي ديد كسي به آسمون نگا نمي كنه خسته شده بود و مي خواست يه همدرد پيدا كنه ...

حرف هاي ماه توي مغزش صدا مي كرد و اونو به سمت آسمون مي كشيد ...

با خودش فكر كرد "يك بار! هيچ ضرري بهش نمي رسونه. تازه، اگر آسمون زيباتر از هميشه نبود، يا زيباتر از زمين دوباره مي تونه به زمين نگاه كنه ... آره! چه نتيجه گيري خوبي!"

تصميم گرفت كه به ياد اون روزها يك بار ديگه به آسمون نگاه كنه ...

يك ...

دو ...

سه ... سريع سرش رو بالا آورد تا به آسمون نگاه كنه، ولي كله اش محكم به يه تير چراغ برق، كه لامپش سوخته بود خورد و اونو پخش زمين كرد ...

بعد از چند لحظه؛ پلك هاش رفت روي هم و ...

 

(17/10/81)

 

اين داستان ادامه دارد ... شايد يه روزي بقيه ش هم اينجا گذاشتم ... شايد ...

ashil

پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥
تثليث چهارگانه ...

.

تثليث چهارگانه

يكي بود، يكي نبود ... غير از خدا هيچكس نبود ...

چون كسي نبود خدا بيكار بود ...

حتي مگسي هم نبود واسه پروندن ...

پس مگس را آفريد ...

حالا ديگه مگس ها دست از سرش برنمي داشتند ...

براي مبارزه با اونا كه خدا مگس كش را آفريد ...

چون كسي نبود كه از مگس كش استفاده كند؛ پس آدم را آفريد ...

اول يك آدم ...

ولي كافي نبود چون مگس ها زياد مي شدند ...

پس همينجور به ساختن ادامه داد ...

ساختن مگس كش و آدم ها ...

اول يكي بود ...

بعد شد دو تا ...

بعد سه تا، و همينطور ادامه پيدا كرد تا ........................................ الآن ...

الآن در دنيا فقط چهار چيز باقي مونده ...

1 . خدا

2. مگس

3. مگس كش

4. آدم

...

حالا خدا گير كرده كه چجوري اين خراب كاري رو جمع كنه ...!

.

.

.

پاورقی : شاید شما از اون دسته باشید که می خواهید حقیقتی که در بالا بدان اشاره شد را انکار کنند ... ولی به نفعتونه  که الان باورش کنید نه اینکه تا آخر عمرتون در جهالت و انکار به سر ببرید و در لحظه ی مرگ به این شناخت برسید که مگس یا مگس کش هستید ... البته هستند کسانی که در موقع خوندن این حقیقت خودشون رو در دسته ی اول یا چهارم به حساب می آورند ... 

پیر موعظه گر چنین ندا سر می دهد که رهایشان کنید تا در توهم خویش سرگردان باشند ...

.

ashil

پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥
صدای غمگين باد ...

 

... صداي غمگين باد ...

 

شنيده اي صداي قلب باد را ؟؟؟

مي دانم

 

هيچ گاه نتوانستي كلامي بر زبان آوري

چراكه غرور آتشين ات افسار عشق ات را گرفته بود

و چه زيبا بال هايت را ازين عشق، ازين شور، ازين مي، ازين مستي، ازين آتش هستي

دور نگاه مي داشت

و گفتي كه مي خواهي تنها بماني، به خاطر ديگري و نه خويشتن ات

چه گفتار نيكي

  

 

آنگاه كه دلت مي لرزيد و توان صبر كردن نداشت

با خويشتن ات مي گفتي كه اي كاش مي شنيد صدايم را

و اما باز هم توان گفتن نداشتي

شكستن هميشه دردناك است

و تو ديگر نمي خواستي بشكني

چه پندار نيكي

 

 

دل ات نهيبي برآورد كه برجه ز خواب و كاري كن

بيدار شدي و گفتي با باد، حديث دلتنگي هايت را

و خواستي كه رساند به گوش آنكه مي خواستي اش، نه به دل، كه به نياز دل

چه كردار نيكي

 

 

اين است ميراث من ؟؟؟

 

 

گفتار نيك ... پندار نيك ... كردار نيك ...

 

 

 

راستي

 

.

.

.

.

.

.

.

 

 

شنيده اي صداي غمگين باد را ؟؟؟

 

  

.......

ashil

پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥
کلامی از آرتو ...

  

از انسان نپرسيد كه راضي و خشنود است يا نه

بلكه از او بخواهيد آرام و خاموش باشد تا

به جايگاه و يافتن جايگاهش معتقد شود

 

...

ashil

جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥
مرگ خدای ...

 

" بنام خداوند بيش مهربان رحمتگر"

 

 

روزگاري بود ...

روزگاري تيره و تاريك ...

روزگاري كه خاكي مردمان اندر پي نور رحمتي مي گشتند و نمي يافتند راهي كه نجات بخشند خويشتن خويش را ز بند، تا اينكه خدايان منت نهاده بر اين خاك و منجيان به سوي آدميان فرستاده شدند ...

و اينجا بود نخستين بار كه آدميان تميز دادند ظلمت و تاريكي را ز نور. و همينجا بود كه گفتند اينان چگونه فرستادگاني اند كه همانند ما زميني اند و چرا بايد راه اين راهبران خود ساخته را پي گيريم!!! اينان چه دارند كه ما نداريم!!!

پس كو بال هايشان ؟؟؟ كجاست معجزاتشان ؟؟؟ نكند خيال است حرف هايشان ؟؟؟

در اين زمان خرد گرايان به كشفي بزرگ دست يافتند و آن همان "خرد دروغين" بود كه هيچگاه ندانستند و نخواستند كه بدانند چيست و از كجا آمده و چه مي كند اين واژه ي دروغين و اين غرور آتشين ...

خرد گرايان پرسشي داشتند كه آسمان را به زمين زيرين هبوط مي داد. گفتند:

 

" به راستي؛ نه آيا خداوند چيزيست دستمايه ي ذهن بشر !!! "

 

چرا كه  من و تو او را ساخته ايم گرنه او  نه وجود داشته و نه دارد ...

خرد گرايان، خداي را به صلابه كشيدند و آسمان را به لرزه انداختند ... راست مي گفتند به راستي ... زين پس خداي براي اين آدميان مرده بود ...

 

و اما چه شد سرانجام اينان ؟؟؟

خرد چيست و خردمند كيست ؟؟؟

چرا اين خرد لايتناهي و ذهن پرسشگر كه اين خردگرايان در اختيار داشتند هيچگاه پرسشي نپرسيد از  خود كه خود چيست و خرد زائيده ي كيست ؟؟؟

 

انگار خداي مرده است ... مي پذيرم ... خداي مرده است ... باشد مي پذيرم ...

 

پس تو بايد ابرمردي باشي ... ابرمردي كه خالي خداي را پر كند ...

خداي نمرده كه خودت را تبرئه كني ... خداي مرده كه خود را بسازي ... گرنه دير يا زود خواهي فهميد آنكه از حي زنده تر است كيست و كجاست و چه مي كند و تو كيستي ... حتي به بهاي انكار خود ...

و اما تو كه داعيه ي برتري داري، چه كرده اي براي فرا  بودن ؟؟؟

چه كرده اي براي دستمايه ي ذهن بشر نبودن ؟؟؟

چه كرده اي كه تو را برتري دهد بر هر آنچه آن خدائي كه تو مي گفتي زائيده ي ذهنت بوده و هست ؟؟؟

چه كرده اي براي تمام بودن ؟؟؟

چه كرده اي كه فرياد برمي آوري كه تو مهتري ؟؟؟

چه كرده اي براي حي بودن ؟؟؟

چه كرده اي براي خداي بودن ؟؟؟

 

هيچ ...

 

بدين سان، هيچ گاه ابر انساني نخواهي شد ...

نه نيشتري زدي بر خشمت ، نه بر غرورت ، نه بر آسايش تنت ، نه بر خواسته هاي بي برت، نه بر گفته هاي دروغينت، نه بر خرد نداشته ات و نه بر افكار پوچ و پليدت ...

دل خوش مدار ...

هيچ گاه ابر انساني نخواهي شد ...

تو نه خداي را داري نه خود را ... و نه باوري كه رهائيت بخشد ...

پس چه مي جوئي ؟؟؟

در اين ميكده جز مي خبري نيست ...

 

 يا مست شو و خموش و با ما؛ "ما" باش ...

يا راه خويش گير و دگر دم بر نيار ...

 

 

ashil

دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
آشفته نويسی ...

 

اينكه آدم فقط بخواد بنويسه و ندونه كه چي داره مي نويسه و به هر دري بزنه و خودشو بكوبه و مغزشو له كنه تا شايد از قضا يه نوشته ي درستي از توي تمومي چرت و پرت ها و دري وري هاش بيرون بياد مثل كوبيدن آب توي هاونگ يا دنبال باد دويدن، باطل اباطيل رو به دنبال خودش مياره و به لعنتي هم نمي ارزه اينجور نوشته ها چونكه فقط و فقط وقت و انرژي آدمو مي گيره و تأثيرش اگر هم تأثير باشه يه حس مبهم همراه با توجيه رو با خودش حمل مي كنه كه به هيچكسي توان و اجازه نمي ده كه صحيح و شفاف درباره ش حرف بزنه …

 

 يه نوشته ی آشفته :

 چقدر دلم مي خواست كه او بود تا معناي بودن را تجربه مي كرديم دست در دست يكديگر اما او هم به مانند ديگران بار سفر بسته و نگران و هشيار به انتظار نشسته تا كسي را بيابد كه همراه او باشد و نجات دهنده اش از ملالي كه روزگار فرو فرستاده بر تقدير شوم بشر سست ايمان و من بودم كسي كه انتظار مي كشيد و نگاه مي كرد تا ديگري دستش را بگيرد و من بودم كه ايستادم و من بودم كه نگفتم و من بودم كه نديدم و من بودم كه نخواستم و من بودم كه نتوانستم و من بودم و من بودم و من بودم تمام معناي نبودن حيات و حي كه اگر بودم اين نبود فرجام من از گذشته هاي حسرت بار خويشتن ام و من كشته شدم نه به شمشير نه به خنجر نه به زنجير كه به دستي كه نبود از براي من كه بگيرد مرا در بغل و فرو افتاد چشمهايم به تمناي نگاهش كه حلقه نبندد بر آن آغوش مهربان كه همچو طوفاني ز ناگه بيامد و برد او را ز پيشم و خراب ام كرد و ويرانه ام ويران تر …

 

يه نوشته ی آشفته ی ديگه :

براي رساندن جامعه انساني به اهداف عالي خويشتن بايستي تمامي دست اندركاران اين جامعه كثافت دست به دست يكديگر داده و به سوي آرمانهاي اقتصادي و اجتماعي گام بردارند.

در صورتيكه فردي از اين جامعه بخواهد بر ضد اين حركت كه به سود جامعه است گام بردارد دهانش را سرويس خواهيم نمود, چراكه جلوي به ثمر رسيدن ذخاير ملي را خواهد گرفت و در نتيجه تمامي زحمات افراد زحمتكش اين منطقه جهاني به لعنتي هم نمي ارزد.

از اينرو برآن شديم تا با قدرت هرچه تمامتر به سوي آرامش جامعه انساني گام برداريم .

براي نيل بدين مقصود همه آحاد ملت بايد دست به دست يكديگر داده و حركت كنند. حتي اگر فردي از اين جامعه, دستهايش را نشسته باشد , نبايد اين موضوع در تقابل با همبستگي مردم قرار بگيرد.

 

نوشته ای آشفته تر  از خبرگزاری مجله ی متعفن به سردبيری احمق تحصيلکرده :

او مي گويد كه دليل اينكه تو از او نفرت داري را مي داند و به اندازه كثافتي هم برايش اهميت ندارد كه تو از او متنفر باشي. وي اظهار داشته كه هيچگاه ديگر به تو فكر نخواهد كرد, و به همين دليل حتي حاضر به هدر دادن نفرتش براي تو نيست. در آخر كلام , از وي خواستيم تا كلامي در خطاب با آخرين جمله اي كه هميشه مي خواسته به شما بگويد و هيچوقت نگفته را به ما بگويد تا در اين شماره از مجله  "تعفن" به عنوان ختم كلام ذكر كنيم. تمامي دست اندركاران مجله منتظر بودند تا كلامي مستهجن  از دهان وي بشنوند, اما در كمال تعجب ديديم كه از جايش بلند شد و بدون هيچ كلام و حتي نگاهي دفتر مجله را ترك كرد. سردبير مجله براي اينكه ستون پاياني مجله خالي نماند يكي از كاركنان را كه ويراستاري مجله را عهده دار است به عقب وي فرستاد تا او را بازگرداند و كلامي از زبان وي را در اين ستون ذكر كند. پس از دقايقي ويراستار برگشت و در حاليكه تكه كاغذي در دستش بود به سوي دفتر سردبير حركت كرد. سردبير از دفترش بيرون آمد , كاغذ را از ويراستار گرفت و به دقت آنرا خواند. سپس به ويراستار گفت كه تمامي مطالب آن كاغذ را در ستون پاياني مجله به چاپ برساند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چنانكه مي بينيد اين صفحه سفيد به عنوان آخرين كلام مرد متعفن در ستون پاياني مجله "متعفن" به چاپ رسيده است...

 

 چنانچه سخني در تأئيد يا رد اين نوشته داريد براي ما بنويسيد ...

 

 

 

                                          با تشکر ... احمق ترين تحصيلکرده ی دنيا ...  

 

 

 

ashil

دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤
سوسوي خسته ي خاطره اي خاكستر شده ...

 

سوسوي خسته ي خاطره اي خاكستر شده ...

 

 

بنام پائيز مي نويسم ... از تو و هرآنچه كه تو را به دست فراموشي سپرده است ... از دلهاي عاشق و فراموشكار ما ، تا چشمهاي گريان و بي ملال ما ... ديگر نمي خواهم اشكي بريزم .. ديگر نمي خواهم به تو فكر كنم ... ديگر نمي خواهم لحظه اي به ياد تو باشم ... ديگر نمي خواهم به خاطراتمان بيانديشم ... نمي خواهم ... نه، نمي خواهم ... ديگر اين اندوه را نمي خواهم به ياد آورم ...

  مي خواهم آزاد و رها باشم ... مي خواهم به خويشتن خويش بيانديشم ... به روزي كه از اين جهان رخت برمي بندم ... به روزي كه بيدار مي شوم ... به آن روز كه تو پيشاپيش بدان شتافته اي ... مي خواهم آب شوم و به آسمان روم ... مي خواهم فرود آيم و غرق شوم … مي خواهم به قعر روم و فراموش كنم خويشتنم را ... يكي شوم و نيست شوم ... مي خواهم به تمامي خاطره اي ازلي شوم ... مي خواهم هماره اشكي باشم كه از چشم فرشته اي به زمين مي آيد ... مي خواهم تمام وجودم را خاطره اي شكل دهد از دوران بيداري مان ... مي خواهم اين اندوه را در خود غرق كنم ...

 

   هنوز به ياد دارم لحظه اي را كه گفتند تو رفته اي از ميان ما ... چه آرام بودم من آن دم ... گوئي كه خواب بر تو چيره شده ست و من نظاره گر تو ... چهره ات را نمي ديدم ... خودت نبودي ... فكرت نبود ... تصويرت مخدوش بود و خاطره ات كمرنگ ... اما مي دانستم ... كه بخاطر توست كه دنيا خاموش شده ... كه چشمها گريان شده ... كه دل ها ويران شده ...

  چه آرامشي داشتم من آن دم ...

 

  گوئي مدت هاست كه مرده اي ... بهتر بگويم ... بيدار شده اي ... بيدار بيدار ... و چه شور انگيز بود آن دم كه يافتم خواب، مرا درآغوش مي فشرد ...

 

  دگر باره همه چيز پست و زبون شده ست و من بيدل را به دام خود اسير و دربند ... نمي خواهم رها شوم ، مي خواهم آب شوم و به آسمان روم ... فرود آيم و در قعر روم ... بيدار شوم و خواب ببينم ... يكي شوم و نيست شوم ... مي خواهم به تمامي خاطره اي ازلي شوم ...  مي خواهم هماره اشكي باشم كه از چشم فرشته اي به زمين مي آيد ... مي خواهم تمام وجودم را خاطره اي شكل دهد از دوران بيداري مان ... مي خواهم اين اندوه را در خود غرق كنم ...

 

ashil

یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤
بيمار ...

 

بيمــــار ...

 

 

 

اينك بيماري صدائي قويتر به من بخشيده است …

 

                                                        من بيمارم …

 

                                                                            من بزرگم …

 

بي اعتنائي قربانيان بر روي بي عدالتي سنگيني مي كند …

 

                                 اما بيماري مرا روئين تن ساخته است …

 

به زودي خواهم توانست بخندم يا خودم را بكشم …

 

                                     خودم و خودم

 

خدايا ...

 

آنهائي كه همه چيز دارند غير از تو را

 

آنهائي كه هيچ چيز ندارند جز تو را  مسخره مي كنند …

 

 

خدايا ...

 

در امواج خيره كننده ي نورت ...

 

در روشني سوزنده ي نيمروزت ...

 

چشمان خسته ام، از درد مي سوزد ...

 

 

                       آيا شب هرگز فرا نخواهد رسيد ؟؟؟

 

 

ashil

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]